تبليغاتX
گروه تاریخ دامغان

آداب تلاوت قران به نقل از جلال الدین سیوطی در الاتقان فی علوم القران

1-  يتلون آيات الله آناء الليل مستحب است که زیاد تلاوت کنیم

2-  باوضو تلاوت نمائیم

3-  تلاوت در مکانهای مناسب مسجد بهترین مکان است

روبه قبله نشستن سر به زیر وبا وقار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:23  توسط توفیق سلمی  | 

حافظ وهبه از نويسندگان معروف وهابى، آراء و عقايد وهابيت را در امور کلى زير خلاصه نموده است:


مبارزه و جنگ با بدعتها و منکرات، مخصوصاً چيزهايى که موجب شرک مى باشد از قبيل زيارت ،توسل، تبرک به آثار اولياء، نمازگزاردن نزديک قبر و افروختن چراغ براى قبور و نوشتن برروى آنها، حال براى زيارت بناى قبور و تعمير ساختمانهابراى قبور نذر و ذجه و گريه بر آنها، قسم به غير خدا، استمداد و استشفاء از غيرخدا و شفاعت طلبيدن از آنان و...

 

عقايد وهابيت :

حافظ وهبه از نويسندگان معروف وهابى، آراء و عقايد وهابيت را در امور کلى زير خلاصه نموده است:
1- بازگشت به کتاب خدا و سنت پيغمبرى و پيروى راه سلف صالح (صحابه پيامبر و تابعين) در فهميدن آيات و احاديث و نرفتن به راه فلاسفه و متکلمان و صوفيه که همه آنها مخالف طريق سلف صالح است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 18:7  توسط توفیق سلمی  | 
  گزارش «شیعه نیوز» جهاد عاقل الساری کودک 10 ساله بحرینی که در یک تظاهرات دستگیر و مدتهاست که زندانی شده است این خبر را هویمن رایت در گزارشی از شکنجه و زندانی شدن 76 کودک زندانی که در تظاهرات اخیر در بحرین این عکس را درج کرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 17:47  توسط توفیق سلمی  | 
«... در باب عيد نوروز عرض کنم که حالا يک نفر هم پيدا مي‌شود که از سر ندانم‌کاري و اشتباه به جاي مرقد امام رضا عليه‌السلام و مرقد امام بزرگوار و مرقد حضرت معصومه (س)، مراسم غيرمعنوي تخت‌جمشيد را زنده مي‌کند... اما ما نبايد دلها و ذهن‌ها و جان‌هاي مردم را متوجه به نقطه‌اي کنيم که در آن خبري از معنويت نيست. در همان ساختمان‌ها و در تخت‌جمشيد که امروز بعد از يکي دو هزار سال ويران است، زماني به مناسبت همين روز نوروز خدا مي‌داند که چقدر بي‌گناه، در مقابل تخت طاغوت‌هاي زمان به قتل مي‌رسيدند و چقدر دلها ناکام مي‌ماند. اين افتخاري ندارد...»

رهبر انقلاب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:3  توسط توفیق سلمی  | 

یا مقلب القلوب والابصار یا محول الحول والاحوال  حول حالنا الی احسن الحال

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 22:22  توسط توفیق سلمی  | 

تکرار حوادث انقلاب اسلامی در انقلایهای منطقه

در جریان تشکیل حزب رستاخیز محمد  رضا پهلوی گفته بود هرکس عضو حزب نشود باید از ایران برود که بعضی گفتند منظورش ازاین دنیا برودواکنون قزافی گوید هرکس مرا دوست ندارد باید بمیرد

من صدای انقلاب شما را شنیدم - شاه  ملعون ایران در آخرین لحظات توبه نامه او معروف است قول داد که قانون اساسی را رعایت کند وبه نظر مراجع توجه کند واختیارات ساواک را محدود کند و......

امروزه همین حرفهارا دیکتاتورهای منطقه تکرار می کنند قذافی گفته که هیچ اختیاری ندارد وسمت او تشریفاتی است

حاکم بحرین تقاضای مذاکره با مخالفان را داردوعلی عبدالله صالح مهلت جبران می خواهد

شریف امامی که دولت آشتی ملی تشکیل داده بود برای فریب مردم وکارمندان 1200تومان به حقوق کارمندان اضافه کرد واکنون ملک عبدالله 36 میلیارد دلار بین مردم تقسیم می کند وهمین نسخه را قذافی وشیخ حمد عمل کرده اما دیر شده

ارتشبد ازهاری در تحلیل تظاهرات مردم (تظاهرات پشت بام ها )گفته بود که اینها نوار است او اظافه کرد که خود بالای پشت بام رفته وهیچ کسی ندیده که شعار دهد واکنون پسر قذافی نظیر این سخن را تکرار می کند مملکت آرام است واین صداها صدای ترقه بازی است

 

مراحل تحول جامعه ومراحل انقلابها

مارکسیستها  مدعی بودند که هر جامعه باید از مراحل پنج گانه ای بگذرد تابه مرحله کمونیست برسد {برده داری- فئودالیسم-سرمایه داری – کاپیتالیسم – سوسیالسم }اما در این فرمول مارکس اشکالهائی بوجود آمد که بعد ها درآن تغییرات عمده دادند ودر نهایت بی پایه بودن این قانون روشن شد

حال موضوع انقلابها ی منطقه بحث عمده است همه جوامع اسلامی به پیش بینی امام خمینی در یک دوره سی ساله  متحول خواهد شد گذر ازاین مراحل دشوار است که البته تشابه وتفاوتهائی هم دارد

15 خرداد - 17 شهریور (جمعه سیاه)- حکومت آشتی ملی شریف امامی – حکومت نظامی ازهاری – حکومت فریبکاری بختیار ومصائب بعد از پیروزی انقلاب مراحلی است که به نظر می رسد همه باید سیر کننداما نکته خوشحال کننده تغییر فاصله ها وکاهش انها است (نکته ای که استاد یعقوب توکلی در یک سخنرانی بیان کردند )

توجه به انقلاب اسلامی مردم تونس – مصر- لیبی – بحرین – یمن – عربستان – عمان و.....تحولات سریعتر شده است وفاصله بین قتل عام ها ومراحل بعد (مثلا حکومت های انتقالی )غنوشی در تونس واحمد شفیق در مصر با سرعت بیشتر می گذرد البته استکبار هم مجرب تر شده واشتباهات انجام شده نسبت به خاندان پهلوی را مرتکب نخواهد شد

بختیار این ها فریب کار تر خواهد بود ومردم اگاه تر

                            شاه باید برود

جمله معروف امام شاه باید برود را در اغلب انقلابهای مردمی می بینیم

ارحل – بیرون برو   ارحلوا بیرون بروید

وباهماهنگی این شعار را تکرار می کردند (نظام شاهنشاهی نابود باید گردد)

الشعب یرید اسقاط النظام – مردم نابودی رژیم  را می خواهند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:3  توسط توفیق سلمی  | 
یعقوب توکلی، تاریخ نگار و کارشناس مسائل سیاسی، استاد دانشگاه.

وی دارای کارشناسی علوم سیاسی و کارشناسی ارشد ناتمام روابط بین‌الملل می باشد. همچنین دارای تحصیلات حوزوی تا سطح چهار است.

توکلی در زمینه‌های جریان‌شناسی تاریخ نگاری، جریان‌شناسی سیاسی، جنبش‌های اسلامی، تاریخ تحولات معاصر، تاریخ دفاع مقدس و شخصیت‌شناسی معاصر دارای تخصص می باشد.

از فعالیت‌های اجرایی وی می توان به سردبیری نشریه زمانه، مدیریت گروه تاریخ تمدن پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، مدیریت گروه ارشاد و تبلیغ مرکز پژوهش‌های مجلس و مدیریت گروه شهدا در پروژه دائره المعارف دفاع مقدس اشاره کرد.

دارای سوابق تدریس در دانشگاه‌های سوره، شهید بهشتی، شاهد و مرکز مدیریت حوزه علمیه قم است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 10:58  توسط توفیق سلمی  | 

 

قوی ترین زن مصرباستان کیست ؟

مستندی ارزنده در مورد قویترین زن جهان مصری
شهبانوی اعظم "نفرتی تی"، او و مادرش تئیی نیز با اخناتون ( فرعون عصیانگر ) در رویای یک خدای واحد شریک بودند و هر دو روی فرعون نفوذ زیادی داشتند. "نفر تی تی" زیبا که در نوجوانی به همسری اخناتون در امده بود مورد عشق و تحسین گسترده‌ای بود. در یکی از بناهای تاریخی نوشته شده است که او "بانوی دلربایی، و مورد قبول عامه بود، زنی بود که وجودش ارباب دو سرزمین (مصر علیا و سفلی) را خوشحال می‌کرد. "اخناتون به واقع گرایی اعتقاد داشت و آن را به عنوان یک مفهوم جدید در هنر مطرح کرد. کارهای باقیمانده از ان زمان بیش از تصاویر آرمانی (ایده الیستی) سلطنت قدیم به هنر امروزی شباهت دارد. فرعون هنرمندان پایتختش را وا می‌داشت تا موضوعاتشان را شبیه واقعیت خلق کنند. چین‌‌ها، ابروها و...و حتی خود اخناتون را با چانه دراز ناخوشایند و شکم گردش تصویر کنند. اخناتون و نفرتی تی در صلح در شهر رویاهای فرعون فقط چند سالی زندگی کردند. نفر تی تی به عنوان ملکه اینده اخناتون، اتاق‌‌های زیبایی در قصر سلطنتی داشت. افراد دربار در انجا جمع می‌شدند به امید ان که علاقه ملکه کوچک آینده را جلب کنند. "اولین ولز " اتاق‌‌های ملکه اینده را در بیوگرافی نفر تی تی توصیف کرده است.
نفر تی تی، چشمهایش را در تختخوابی که توسط یکی از بزرگترین هنرمندان "طیوه" کنده کاری و نقاشی و طلا کوب شده بود باز می‌کرد. تشک‌‌ها و بالش‌‌هایش از نرم ترین نوع پشم بز بود... ملافه‌‌های تخت از لطیف ترین و نرم ترین کتانهای دستباف بود و گونه‌‌های او روی زیر سری  هلالی شکل از چوب کنده کاری و نقاشی شده قرار می‌گرفت...
روی دیوارها نقاشی شده و روی زمین پرده‌‌های نقش دار اویخته یا گسترده شده بود تا جلوی گرمای خورشید یا ماسه بیابان را هنگام وزش باد بگیرد. در ان جا میزهای متعدد کوچک و بزرگ و صندلی‌‌ها و چهارپایه‌‌های کوچک و زیبا و جود داشت...در ان جا اسباب و اثاثیه ای بود که از چوب سدر - که از لبنان وارد می‌شد و کمیاب بود - و نیز از ابنوس که با آج و ورقه‌‌های طلا یا گل میخ‌‌های طلا تزئین شده بود. مثل اثاثیه ظریفی که قرنها بعد در اروپا ساخته شد این وسایل را بدون به کار بردن میخ می‌ساختند. روی هر سطح براقی، چراغ‌‌های بزرگ زیبا و گلدانهایی پر از گل قرار داشت و در کاسه‌‌هایی از شیشه رنگی براق، ماهی‌‌ها شنا می‌کردند. و در همه جا چیزهای کوچک عالی که مصریها دوست داشتند... مثل مجسمه‌‌های کوچک خدایان و حیوانات مقدس از چوب... سفال، مرمر، نقره یا طلا پراکنده بود.... در ان جا گیلاس‌‌های پایه دار و گلدانهای کوچک و بطری و کوزه‌‌ها و کاسه‌‌هایی در تمام اندازه‌‌ها و انواع ممکن وجود داشت که غالبا مرصع کاری شده بودند.
بسیاری از اینها، هدایایی بود که اخناتون به او هدیه کرده بود. تمام مصری‌‌ها برای تهیه هدایای نامزد‌‌هایشان ولخرجی می‌کردند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 22:22  توسط توفیق سلمی  | 
البنّا ، حسن ، بنیانگذار و رهبر کل جمعیّت اسلامی اخوان المسلمین . در رمضان 1324/اکتبر 1906 در دهکدة محمودیه در دلتای نیل ، از نواحی بحیرة مصر، به دنیا آمد ( موسوعة السیاسة ، ذیل «حسن البنا»؛ علی بابائی ، ج 3، ص 54). پدرش ، احمدبن عبدالرحمان بن محمدالبنا ساعاتی ، علاوه بر

امامت جماعت مسجد دهکده ، به علوم اسلامی نیز وقوف داشت و در این زمینه بدایع المسند فی جمع و ترتیب مسند الشافعی و السنن را با شرح و توضیح نوشت و قسمتی از مسندات چهار امام مذاهب مختلف و از جمله مسند احمدبن حنبل را به نام الفتـح الرّبانی فی ترتیـب مسند الامام احمدالشیبانی تنظیم نمود و تفسیری به نام بلوغ الامانی من اسرارالفتح الربّانی بر آن نوشت (حسینی ، ص 56 ـ57). ویژگیهای علمی و دینی پدر تأثیر بسزایی در شخصیت البنا برجای گذاشت . او حفظ و قرائت قرآن را نزد پدر آموخت و در طول عمر خود از کتابخانة غنی او که مشتمل بر کتابهای مذهبی ، حدیث و تفسیر قرآن بود استفادة شایانی برد (همان ، ص 57).

البنا با روحیة برخوردار از آموزشهای مذهبی خانواده و با نبوغی که در مدیریت و سازماندهی داشت ، در مدرسه ، رئیس «جمعیة الاخلاق الادبیة » شد و به دنبال آن با کمک سایر محصلان «جمعیة منع المحرمات » را برپا کرد (همان ، ص 29؛ بنّا، ص 16ـ17). در نوجوانی ، در 1339، وارد «مدرسة المعلمین الاولیه » (دانشسرای مقدماتی معلمان )، در دَمَنهور شد و از همان زمان با شرکت در مراسم صوفیان فرقة «حصافیه » و مشاهدة روحیة آزادمنشانه و تواضع و ادب اعضای آن ، به این فرقه علاقه مند شد و در رمضان 1341 رسماً به سلک این طریقت درآمد و تقریباً در تمامی مدت زندگیش ، پیوند خود را با جوانان این فرقه حفظ کرد. آموزشهای معنوی این فرقه ، بویژه شخصیت شیخ ایشان ، عبدالوهاب حصافی ، تأثیر بسزایی بر البنا گذاشت (حسینی ، ص 58ـ60؛ بنّا، ص 25).

البنا در کنار تحصیل و بر مبنای جنبه های عملی شیوة صوفی گرایانه اش ، انجمن خیریّه ای به نام «الجمعیة الحصافیة الخیریة » بنیان گذاشت که می باید آن را منشأ شکل گیری «اخوان المسلمین * » دانست . این جمعیت با مفاسد اخلاقی و آثار سوء فعالیت گروههای تبشیری مسیحی مبارزه می کرد (حسینی ، ص 61؛ بنّا، همانجا؛ موسوعة السیاسة ، همانجا).

پس از اتمام دورة تحصیلات در دانشسرای مقدماتی معلمان ، در شانزده سالگی به قاهره رفت تا در دارالعلوم که مؤسس آن محمد عبده * بود و محمد رشیدرضا * نیز تا زمان مرگش (1314 ش / 1935) در آنجا تدریس می کرد، تحصیل کند ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ذیل مادّه ). البنا علاوه بر مطالعات درسی ، به مطالعات خارج از آن نیز علاقه نشان می داد وی دارای حافظه ای بسیار قوی بود به طوری که مجموعة زیادی شعر و نثر را از حفظ داشت و با ادبیات عرب ، حدیث ، علوم دینی ، و فقه مذاهب اسلامی آشنایی داشت (حسینی ، ص 62ـ63).

البنا در قاهره نیز عضو «جمعیة مکارم اخلاق الاسلامیة » شد، و همچنین به «جمعیة الشُبّانِ المسلمین » (انجمن جوانان مسلمان ) پیوست . در ضمن ، به تربیت گروهی از دانشجویان دانشگاه ازهر و دارالعلوم برای سخنرانی در مساجد، قهوه خانه ها و اجتماعات عمومی همت گماشت و آنان را سازماندهی کرد (بنا، ص 60ـ61).

به دنبال غیردینی شدن جامعة ترکیه در زمان آتاتورک * و ظهور روزافزون اندیشه های غیردینی و مادی در جامعة مصر، البنّا ضمن حفظ تماس خود با رشیدرضا و مجلة علمی و دینی المنار ، و همچنین تماس دائم با فرید وجدی (1254ـ 1333 ش / 1875ـ1954) که از افکار و کتابهای او تأثیر می پذیرفت (حسینی ، ص 25)، با گروهی از مردان مذهبی و سرشناس مجلة اسلامی الفتح و بعدها «جمعیة الشُبّان المسلمین » (انجمن جوانان مسلمان ) را برای مقابله با اندیشة مادی و ضددینی راه اندازی کرد (بنا، ص 72ـ73؛ حسینی ، ص 30؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا).

البنا در 1306ش /1927 پس از اتمام تحصیلات ، معلم دولتیِ شهر اسماعیلیه ، که تحت تأثیر مستقیم استعمار انگلستان بود، شد. در آنجا نیز از تلاش برای نشر افکار اسلامی دست برنداشت و سعی کرد تا اندیشة خود را به میان توده های مردم برد، و به وعظ و تبلیغ در اجتماعات و قهوه خانه ها پردازد. در همین شهر اسماعیلیه بود که او در اسفند 1306/ مارس 1928 جمعیت «اخوان المسلمین » (الاخوان المسلمون ) را با شش عضو طرفدار و شاگردان محلی ، تشکیل داد (حسینی ، ص 31؛ بنا، ص 98ـ100). با تأسیس اخوان المسلمین ، البنا فعالیتهای خود را که شامل احیای احکام و شعائر مذهبی ، مبارزه با فسق و فجور و بی بند و باری ، از بین بردن روحیة شک و بی اعتقادی بود گسترش داد (کدیور، ص 131) و برای عملی کردن آن ، یک مسجد، و در کنار آن آموزشگاه اسلامی حِرا را با شیوة آموزشی خاص ، و نیز مدرسة «امهات المؤمنین » را برای آموزش دینی دختران احداث کرد و بعدها، برای بسط افکار و عقاید خود، روزنامه ای به عنوان اخوان المسلمین منتشر کرد (بنا، ص 110، 130، 210؛ زرکلی ، ج 2، ص 183ـ184). تأسیس اخوان المسلمین نقطة عطفی در زندگی البنا بود و از آن پس ، زندگی او با این جمعیت درآمیخت .

با تلاشهای مستمر او، اخوان روز به روز گسترش یافت ، و شعبه های آن در شهرهای مختلف از چهار شعبه در 1308ش / 1929 به هزار شعبه در 1327ش /1948 رسید و بین 1325ـ 1327 ش / 1946ـ1948 نیز شعبه هایی در فلسطین ، سودان ، عراق و سوریه دایر شد ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا؛ برای اطلاعات بیشتر دربارة تأثیر اخوان المسلمین و افکار و آرای حسن البنّا بر متفکران کشورهای اسلامی ، بویژه در خاورمیانه و ایران رجوع کنید به «اخوان المسلمین »).

اخوان المسلمین بتدریج به یکی از قدرتمندترین سازمانهای مصر تبدیل شد، و توانست حمایت مردمی را چنان سازماندهی کند که هیچ جنبش اسلامی دیگری در قرون اخیر قادر به آن نبوده است (دکمجیان ، ص 123ـ124). عامل دیگری که بر محبوبیت اخوان افزود و به رویکرد این سازمان به فعالیتهای سیاسی قوت بخشید ناآرامیهای فلسطین و دفاع از حقوق فلسطینیان در مقابل صهیونیسم بود ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل مادّه ؛ آقائی و صفوی ، ص 40). این در حالی بود که البنا از زمان تأسیس اخوان تا جنگ جهانی دوم ، نه تنها خود از مداخله در سیاست دوری می کرد بلکه به پیروانش نیز چنین توصیه ای می نمود، اما این به معنای رضایت او از جریان تحولات سیاسی جهان اسلام نبود (خدّوری ، ص 88). با شروع ناآرامیهای فلسطین ، مداخلة فعال اخوان المسلمین در امور سیاسی ، با مقالة البنا در اولین شمارة النذیر در خرداد 1317/ مه 1938، آغاز شد (آقائی وصفوی ، ص 40). بعد از جنگ جهانی دوم ، البنا در مقاله ای به تاریخ 27 فروردین 1325/16 آوریل 1946 با عنوان «الاسلام ، سیاسةٌ و حکم » اعلام کرد که مسلمان نمی تواند از پرداختن به مسائل سیاسی و امور و شئون امت اسلامی غافل باشد (کدیور، ص 132، به نقل از خلف الله )، و نیز در تعریفی از اخوان المسلمین ، ضمن برشمردن ویژگیهای گوناگون این سازمان آن را یک گروه سیاسی خواند (آقائی وصفوی ، ص 18، به نقل از کارپات ).

در اوایل زمستان 1327/اواخر 1948، اخوان بزرگترین خطر برای پادشاهی مصر تشخیص داده شد و تلاشهای شخصی البنا برای مذاکره با دولت نُقراشی پاشا، زمانی که نخست وزیر تمام اوقات خود را صرف مبارزه با اخوان المسلمین می کرد، ناموفق ماند (دکمجیان ، ص 126). البنا در «القول الفصل »، تصمیم نخست وزیر به انحلال اخوان را ناشی از فشار انگلستان و یهودیان و آمریکا عنوان کرد و در پایان مقاله اش نوشت که حکومت درصدد ترور اوست (کدیور، ص 132ـ133، به نقل از نفیسی ). پیش بینی البنا صحیح بود و بالاخره در پی ترور نقراشی در 7 دی 1327/ 28 دسامبر 1948، موج ترور اعضای اخوان به راه افتاد و به ترور البنا در 23بهمن 1327/12 فوریة 1949 به دست عوامل دولت ، منجر شد (کدیور، ص 133).

البنا در طول زندگی کوتاه و پر تلاش خود کوشید تا نمونه ای از جامعة صدراسلام را به نمایش گذارد. به نظر البنا، کمال مطلوب اسلامی در اولین نسل مسلمانان نهفته بود؛ دوره ای که اصول قرآن مراعات می گردید و فارغ از تشخص ملیتها، اسلام تنها «ملیت » محسوب می شد. به نظر او، بین جوامع موجود اسلامی و اسلام واقعی فاصله ای افتاده بود که عقب ماندگی مسلمانان را موجب شده بود. به همین دلیل ، او در صدد احیای اسلام بود تا نه تنها مسلمانان را از چنگ جهانخواران رهایی بخشد بلکه انسانیت را نیز زنده کند. او معتقد بود که به جای فلسفه و مادیگری اروپا، این فرهنگ و تمدن اسلام است که باید پذیرفته شود (سعید علی و ونر، ص 339ـ340).

البنا با «جدایی دین از سیاست * » (سکولاریسم ) و نیز ملی گرایی غیردینی که نقشة آن را در 1299 ش / 1920 ساطع الحُصْری * ریخت و میشل عفلق * در 1319 ش / 1940 آن را در سوریه اعمال کرد، بشدت مخالف بود. همچنین دربارة عرب گرایی بر این عقیده بود که اسلام هیچگونه مرز جغرافیایی ، یا اختلافات نژادی یا شهروندی را به رسمیت نمی شناسد. البنا تمام مسلمانان را یک «امت » و کشورهای مسلمان را تنها یک کشور می دانست ، به همین دلیل ، گرایشهای ناسیونالیستی جدید، بویژه فاشیسم و نازیسم را محکوم کرد ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا).

البنا همچنین در حوزة اقتصاد به تبلیغ برخی اصول اساسی عدالت اجتماعی اسلام پرداخت . او عقیده داشت عدالت اجتماعی نه تنها حاصل تفکر سالم و کارهای نیک فردی ، بلکه برخاسته از نهادها، مداخلة دولت ، و از طریق اخذ مالیات بر درآمد و ثروت است که شامل مالیاتهای تصاعدی نیز می شود (همانجا).

سخنرانیهای البنا پس از مرگ او در مجموعه ای با عنوان «مذکَرات الدعوة و الداعیة » و نیز مجموعة نامه های او با عنوان «مجموعة رسائل الامام الشهید حسن البنا» به چاپ رسیده است (زرکلی ؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجاها).

منابع : بهمن آقائی و خسرو صفوی ، اخوان المسلمین : تاریخ پیدایش ، تحولات و فعالیت های جنبش اخوان المسلمین در یک قرن اخیر ، تهران 1365ش ؛ حسن بنّا، خاطرات زندگی حسن البنّا ، ترجمة ایرج کرمانی ، تهران 1367ش ؛ اسحاق موسی حسینی ، اخوان المسلمین :

بزرگترین جنبش اسلامی معاصر ، ترجمة هادی خسروشاهی ، تهران 1375ش ؛ مجید خدّوری ، گرایشهای سیاسی در جهان عرب ، ترجمة عبدالرحمان عالم ، تهران 1366ش ؛ هرایر دکمجیان ، جنبشهای اسلامی در جهان عرب ، ترجمة حمید احمدی ، تهران 1366 ش ؛ خیرالدین زرکلی ، الاعلام ، بیروت 1986؛ غلامرضا علی بابائی ، فرهنگ تاریخی ـ سیاسی ایران و خاورمیانه ، تهران 1374 ش ؛ جمیله کدیور، مصر از زاویه ای دیگر ، تهران 1373 ش ؛ موسوعة السیاسة ، چاپ عبدالوهاب کیالی ، بیروت 1979ـ1994؛

EI 2 , s.v." A l-Banna ¦ Ý " (by J. M. B. Jones); The Oxford encyclopedia of the modern Islamic world , ed. John L. Esposito, New York 1995, s.v. "Banna ¦ Ý , Hasan" (by Oliver Carrإ); Abd al-Monein Said Aly and Manfred W. Wenner, "Modern Islamic reform movements: the Muslim brotherhood in contemporary Egypt", The Middle East Journal , vol. 36, no. 3 (Summer 1982).


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 8:24  توسط توفیق سلمی  | 

                               ذوالقرنین قران کیست؟

1*-:تفسیر سور ابادی ابوبکر عتیق بن محمد - قرن پنجم

 ذو القرنين اسكندر بن قيصر الرومى بوده است و گويند مصرى بود. وى را ذو القرنين گفتند از بهر آنكه وى قوم كافران را با دين حق خواند ايشان بر وى خروج كردند، وى را زخمى زدند بر يك نيمه سر وى، در آن هلاك شد. خداى عزّ و جلّ او را زنده كرد، ديگربار زخمى زدند بر ديگر نيمه سر وى، در آن هلاك شد. ديگربار خدا او را زنده كرد، آن دو نشان بر سر وى پديد بود وى را ذو القرنين از بهر آن گفتند. و گفته‏اند وى را ذو القرنين از بهر آن گفتند كه او را دو گيسوى بود به زر و مرواريد بافته، و گفته‏اند وى را ذو القرنين از بهر آن گفتند كه وى....

2*-البحر المحیط فی التفسیر –ابو حیان اندلسی قرن هشتم

. و ذو القرنين هو الإسكندر اليوناني ذكره ابن إسحاق. و قال وهب: هو رومي و هل هو نبيّ أو عبد صالح ليس بنبي قولان. و قيل: كان ملكا من الملائكة و هذا غريب. قيل: ملك الدنيا مؤمنان سليمان و ذو القرنين، و كافران نمروذ و بخت نصر، و كان بعد نمروذ. وعن عليّ كان عبدا صالحا ليس بملك و لا نبيّ ضرب على قرنه الأيمن فمات في طاعة اللّه ثم بعثه اللّه فضرب على قرنه الأيسر فمات، فبعثه اللّه فسمي ذا القرنين. و قيل: طاف قرني الدنيا يعني جانبيها شرقها و غربها. و قيل: كان له قرنان أي ضفيرتین

3-      من هدی القران محمد تقی مدرسی

سياق الحديث القرآني عن موقف الإنسان من زينة الحياة الدنيا، تتناول هذه الآيات الموقف السليم من شهوة التسلط، و التي هي أكثر إثارة و أشد جاذبية من أية زينة أخرى في الحياة الدنيا، و ضرب اللّه لنا مثلا من ذي القرنين الذي كان في العهود السالفة، و الذي لا نعلم بالضبط فيما إذا كان هو الإسكندر المقدوني الذي فتح كثيرا من بلاد العالم انطلاقا من اليونان أو هو ملك من حمير، أو هو الملك الفارسي كورش الأول- كما تؤكده الدراسات الحديثة- أو هو رجل آخر لم يذكر التاريخ لنا المزيد من قصصه، سواء كان هذا أو ذاك فلقد كان رجلا صالحا، لم تخدعه بهارج السلطة، و لم تخرجه الزعامة و السيطرة عن حدود الشرع، و في هذه القصة يذكرنا القرآن بعدة حقائق منها:- أولا: أن ما حصل لذي القرنين من سلطة، إنما كان بسبب منه و سبب من اللّه، أما السبب الذي كان منه فهو: إتباع هدى اللّه، و الاستفادة من الإمكانات المتوفرة في الطبيعة، و أما السبب الذي كان من اللّه: فقد علمه اللّه طريق الحياة و سننها،                     

  من هدى القرآن، ج‏6، ص: 7 مدرعلى قرنه ضربة بالسيف فغاب عنهم ما شاء الله ثم رجع إليهم فدعاهم إلى الله فضربوه على قرنه الآخر بالسيف فذلك قرناه و فيكم مثله يعني نفسه (ع)

 

*3- زبدة التفاسير، ملا فتح الله کاشانی قرن ششم

ثمّ بيّن سبحانه قصّة ذي القرنين، فقال: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ يعني:

إسكندر الرومي ملك فارس و الروم. و قيل: ملك الدنيا مؤمنان: ذو القرنين و سليمان، و كافران: نمرود و بختنصّر، و كان بعد نمرود.قيل: إنّه كان عبدا صالحا ملّكه اللّه الأرض، و أعطاه العلم و الحكمة، و ألبسه الهيبة، و سخّر له النور و الظلمة، فإذا سرى يهديه النور من أمامه، و تحوطه الظلمة من ورائه. و قيل: كان نبيّا. و قيل: ملكا من الملائكة.

وعن عليّ عليه السّلام: «سخّر له السحاب، و مدّت له الأسباب، و بسط له النور، فكان الليل و النهار عليه سواء- و هذا معنى تمكّنه في الأرض- و سهّل عليه المسير فيها، و ذلّل له طريقها و حزونها»

4-      -الجامع لاحکام القران – قرطبی قرن پنجم

حدثني من يسوق الأحاديث عن الأعاجم فيما توارثوا من علم ذي القرنين أن ذا القرنين كان [رجلا] من أهل مصر اسمه مرزبان ابن مردبة اليوناني من ولد يونان بن يافث بن نوح. قال ابن هشام: و- اسمه الإسكندر

5-      *در المنثور في تفسير المأثور، جلال الدین سیوطی

سئل على عن ذى القرنين أ نبي هو فقال سمعت نبيكم صلى الله عليه و سلم يقول هو عبد ناصح الله فنصحه و أخرج ابن عبد الحكم في فتوح مصر و ابن المنذر و ابن أبى حاتم و ابن الأنباري في المصاحف و ابن مردويه من طريق ابى الطفيل ان ابن الكواء سأل على بن أبى طالب عن ذى القرنين ا نبيا كان أم ملكا قال لم يكن نبيا و لا ملكا و لكن كان عبدا صالحا أحب الله فأحبه و نصح الله فنصحه بعثه الله إلى قوله فضربوه على قرنه فمات ثم أحياه الله لجهادهم ثم بعثه إلى قومه فضربوه على قرنه الأخر فمات فأحياه الله لجهادهم فلذلك سمى ذا القرنين و ان فيكم مثله

6-      *فی ضلال القران سید قطب

 يقول أبو الريحان البيروني المنجم في كتاب: «الآثار الباقية عن القرون الخالية» إن ذا القرنين المذكور في القرآن كان من حمير مستدلا باسمه. فملوك حمير كانوا يلقبون بذي. كذي نواس و ذي يزن. و كان اسمه أبو بكر بن أفريقش. و أنه رحل بجيوشه إلى ساحل البحر الأبيض المتوسط، فمر بتونس و مراكش و غيرهما و بنى مدينة إفريقية فسميت القارة كلها باسمه. و سمي ذا القرنين لأنه بلغ قرني الشمس.

7-      الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، زمخشری

ذو القرنين: هو الإسكندر الذي ملك الدنيا. قيل: ملكها مؤمنان: ذو القرنين، و سليمان و كافران: نمروذ، و بخت‏نصر «1»، و كان بعد نمروذ. و اختلف فيه فقيل: كان عبدا صالحا ملكه اللّه الأرض، و أعطاه العلم و الحكمة، و ألبسه الهيبة و سخر له النور و الظلمة، فإذا سرى يهديه النور من أمامه و تحوطه الظلمة من ورائه. و قيل: نبيا. و قيل: ملكا من الملائكة. و عن عمر رضى اللّه عنه أنه سمع رجلا يقول: يا ذا القرنين، فقال: اللهم غفرا ما رضيتم أن تتسموا بأسماء الأنبياء حتى تسميتم بأسماء الملائكة. و عن علىّ رضى اللّه عنه. سخر له السحاب، و مدّت له الأسباب، و بسط له النور و سئل عنه فقال، أحبه اللّه فأحبه. و سأله ابن الكوّا: ما ذو القرنين؟ أملك أم نبىّ فقال:ليس بملك و لا نبىّ، و لكن كان عبدا صالحا، ضرب على قرنه الأيمن في طاعة اللّه فمات، ثم بعثه اللّه فضرب على قرنه الأيسر فمات، فبعثه اللّه فسمى ذا القرنين و فيكم مثله. قيل: كان يدعوهم إلى التوحيد فيقتلونه فيحييه اللّه تعالى. و عن النبي صلى اللّه عليه و سلم: سمى ذا القرنين لأنه طاف قرني الدنيا «2» يعنى جانبيها شرقها و غربها. و قيل: كان له قرنان، أى ضفيرتان

8-      كشف الأسرار و عدة الأبرار- قرن پنجم – میبدی

سأخبركم من اللَّه، و قيل من ذى القرنين- اى محمد ايشان را جواب ده كه آرى بر شما خوانم قصّه او و آگاهى دهم شما را از احوال و سر گذشت او اين ذو القرنين نام وى بعربى عمرو بود و گفته‏اند عيّاش بود و بعبرانى اسكندر و اسكندريه بوى باز خوانند كه وى بنا نهاد بر بحر روم و همچنين مدينه جىّ بزمين اصفهان و سمرقند و مرو و هرات بزمين خراسان وى بنا نهاده و نام پدر وى فيلقوس بود ملك يونانيان و از روم بود و روميان همه از فرزندان عيص بن اسحاق بن ابرهيم‏اند. وهب منبه گفت: كان ذو القرنين رجلا من الرّوم ابن عجوز من عجائزها ليس لها ولد غيره. و در نبوّت وى علما مختلف‏اند، قومى گفتند پيغامبر بود كه اللَّه تعالى گفت: «قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ» و اين خطاب جز با پيغامبران نبود، قومى گفتند پيغامبر نبود اما مردى بسامان بود نيك مرد، ناصح، ملكى عادل و فاضل. و خطاب

9-        الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ثعالبی قرن پنجم

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً، اختلفوا في نبوّته فقال بعضهم:

كان نبيا. و قال الآخرون: كان ملكا عادلا صالحا. [أخبرنا أبو منصور الحمشادي: أبو عبد الله محمد بن يوسف عن‏] «1» وكيع عن العلاء بن عبد الكريم قال: سمعت مجاهدا يقول: ملك الأرض أربعة: مؤمنان، و كافران. فأما المؤمنان فسليمان و ذو القرنين، و أما الكافران فنمرود و بخت نصّر.و اختلفوا في سبب تسميته بذي القرنين، فقال بعضهم: سمي بذلك، لأنه ملك الروم و فارس. و قيل: لأنه كان في رأسه شبه القرنين. و قيل: لأنه رأى في منامه كأنه أخذ بقرني الشمس فكان تأويل رؤياه أنه طاف الشرق و الغرب. و قيل: لأنه دعا قومه إلى التوحيد فضربوه على قرنه الأيمن ثمّ دعاهم إلى التوحيد فضربوه على قرنه الأيسر. و قيل: لأنه كان له ذؤابتان حسناوان، و الذؤابة تسمى قرنا. و قيل: لأنه كريم الطرفين من أهل بيت شرف من قبل أبيه و أمه

10-  الفواتح الإلهية و المفاتح الغيبيه – نخجوانی – قرن دهم

عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ و أطواره و كيفية سيره و طوافه حول العالم قُلْ سَأَتْلُوا و اقرأ و اذكر ان شاء اللّه عَلَيْكُمْ مِنْهُ اى من ذي القرنين و قصته ذِكْراً قد أخبرني به سبحانه بالوحي في كتابه المعجز. و ذو القرنين هو الإسكندر الأكبر الرومي بن فيلقوس الرومي سمى بذي القرنين لأنه طاف قرني الدنيا اى المشرق و المغرب قد اختلف في ولايته و نب

11-   معالم التنزيل في تفسير القرآن،حسین بن مسعود بغوی قرن ششم

 روي أن عمر رضي اللّه عنه سمع رجلا يقول لآخر: يا ذا القرنين، فقال: سميتم بأسماء الأنبياء فلم ترضوا حتى تسميتم بأسماء الملائكة. و الأكثرون على أنه كان ملكا عادلا صالحا. و اختلفوا في سبب تسميته بذي القرنين، قال الزهري: لأنه بلغ قرني الشمس مشرقها و مغربها. و قيل: لأنه كان ملك الروم و فارس. و قيل: لأنه دخل النور و الظلمة. و قيل لأنه رأى في المنام كأنه أخذ بقرني الشمس. و قيل: لأنه كانت له ذؤابتان حسنتان. و قيل: لأنه كان له قرنان تواريهما العمامة. و روى أبو الطفيل عن علي أنه قال: سمي ذا القرنين لأنه أمر قومه بتقوى اللّه، فضربوه على قرنه الأيمن فمات فبعثه اللّه، ثم أمرهم بتقوى اللّه فضربوه على قرنه الأيسر فمات، فأحياه اللّه، و اختلفوا في اسمه قيل: اسمه مرزبان بن مرزبة [2] اليوناني من ولد يونان بن يافث بن نوح. و قيل: اسمه الإسكندر بن فيلفوس [3] بن ياملوس الروم

:12- مفاتيح الغيب رازی قرن ششم

سْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ [الكهف: 83] هو ذلك السؤال. المسألة الثانية: اختلف الناس في أن ذا القرنين من هو و ذكروا فيه أقوالا: الأول: أنه هو الإسكندر بن فيلبوس اليوناني قالوا و الدليل عليه أن القرآن دل على أن الرجل المسمى بذي القرنين بلغ ملكه إلى أقصى المغرب بدليل قوله:

13-  تفسیر ابن عربی  قرن هفتم

مشهورة و كان روميا قريب العهد و التطبيق، إن ذا القرنين في هذا ....

14-  محرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، قرن ششم ابن عطیه اندلسی

اختلف فيمن سأله عن هذه القصة، فقيل سألته طائفة من أهل الكتاب، و روى في ذلك عقبة بن عامر حديثا ذكره الطبري و قيل إنما سألته قريش، حين دلتها اليهود على سؤاله عن الروح، و الرجل الطواف، و فتية ذهبوا في الدهر ليقع امتحانه بذلك، و «ذو القرنين»: هو الإسكندر الملك اليوناني المقدوني، و قد تشدد قافه، فيقال المقدوني، و ذكر ابن إسحاق في كتاب الطبري أنه يوناني، و قال وهب بن منبه هو رومي، و ذكر الطبري حديثا عن النبي صلى اللّه عليه و سلم «أن ذا القرنين شاب من الروم» و هو حديث واهي السند، فيه عن شيخين من تجيب، و اختلف الناس في وجه تسميته ب ذِي الْقَرْنَيْنِ، فأحسن الأقوال أنه كان ذا ضفرتين من شعر هما قرناه، فسمي بهم

15-     زاد المسير في علم التفسير، ابن الجوزی قرن ششم

قوله تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قد ذكرنا سبب نزولها عند قوله تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ «1». و اختلفوا في اسم ذي القرنين على أربعة أقوال «2»: أحدها: عبد اللّه، قاله عليّ رضي اللّه عنه، و روي عن ابن عباس أنه عبد اللّه بن الضّحّاك. و الثاني: الإسكندر، قاله وهب. و الثالث: عيّاش، قاله محمّد بن عليّ بن الحسين. و الرابع: الصّعب بن جابر بن القلمس، ذكره ابن أبي خيثمة. و في علّة تسميته بذي القرنين عشرة أقوال: أحدها: أنه دعا قومه إلى اللّه تعالى، فضربوه على قرنه فهلك، فغبر زمانا، ثم بعثه اللّه، فدعاهم إلى اللّه فضربوه على قرنه الآخر فهلك، فذانك قرناه، قاله عليّ رضي اللّه عنه. و

16-  جواهر الحسان في تفسير القرآن، عبدالرحمن بن محمد ثعالبی قرن نهم

و قوله سبحانه: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ ... الآية: «ذو القرنين»، هو الملك الإسكندر اليونانيّ، و اختلف في وجه تسميته ب «ذي القرنين» و أحسن ما قيل فيه: أنه كان ذا ظفيرتين، من شعرهما قرناه، و التمكين له في الأرض: أنه ملك الدنيا، و دانت له الملوك كلها، و روي أن جميع من ملك الدنيا كلّها أربعة، مؤمنان و كافران فالمؤمنان: سليمان بن داود عليهما السلام، و

17-  تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)قرن هشتم

،فأخبرهم بما جاءوا له ابتداء، فكان فيما أخبرهم به أنه كان شابا من الروم، و أنه بنى الاسكندرية، و أنه علا به ملك إلى السماء و ذهب به إلى السد، و رأى أقواما وجوههم مثل وجه الكلاب، و

18-  التفسير الوسيط للقرآن الكريم،محمد طنطاوی قرن 15

ا ذو القرنين، فقد اختلفت في شأنه أقوال المفسرين اختلافا كبيرا، لعل أقربها إلى الصواب ما أشار إليه الآلوسى بقوله: و ذكر أبو الريحان البيروني في كتابه المسمى «بالآثار الباقية عن القرون الخالية»، أن ذا القرنين هو أبو كريب الحميرى، و هو الذي: افتخر به تبع اليمنى حيث قال:

         قد كان ذو القرنين جدي مسلما             ملكا علا في الأرض غير مفند

         بلغ المغارب و المشارق يبتغى             أسباب ملك من حكيم مرشد

19- تفسير روح البيان اسماعیل حقی بروسوی قرن دوازدهم

 هم اليهود سألوه على وجه الامتحان عن رجل طواف بلغ شرق الأرض و غربها او سأل قريش بتلقينهم و صيغة الاستقبال للدلالة على استمرارهم على ذلك الى ورود الجواب و هو ذو القرنين الأكبر و اسمه إسكندر بن فيلقوس اليوناني ملك ال

20الجوهر الثمين في تفسير الكتاب المبين- عبدالله شبر قرن 13

، له تعالى عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ هو الإسكندر الرومي، قيل: هو نبيّ فتح اللّه على يديه الأرض و قيل: ملك عادل، و عن علي (ع): كان عبدا صالحا أحبّ اللّه فأحبّه، أمر قومه بتقوى اللّه فضربوه على قرنه بالسيف فغاب عنهم ثم رجع إليهم فدعاهم الى اللّه فضربوه على قرنه الآخر فذلك قرناه، و فيكم مثله يعني نفسه (ع) و قيل: سمّي بذلك لأنه ملك فارس و الروم أو المشرق و المغرب أو انقرض وقته قرنان من الناس أو كان له قرنان أي ظفير

21-نهج البيان عن كشف معاني القرآن، محمد بن حسن شیبانی قرن هفتم

و قيل: سمّي بذلك، لبلوغه قطري الأرض. و كان موته ببابل. و كان هو  الّذي بني الإسكندرية «2».

و قيل: إنّه الإسكندر اليونانيّ الّذي قتل [داراب بن داراب‏] «3»، و سلبه «4» ملكه و تزّوج بابنته. فاجتمع له ملك فارس و الرّوم، و أخذ بقرني الشّمس، و بلغ الظّلمات و سار فيها ثلاثة عشر يوما. و كان الخضر على مقدّمته في أربعين ألفا، فوجد الخضر عين الحياة فشرب منها، و هي «5» سبب بقائه على ما قيل، و لم يشرب منها الإسكندر. فكان «6» عمر الإسكندر حيث مات ستّا و ثلاثين سنة، و ملكه «7» أربع عشرة سنة «8»

22-  فتح القدير،محمد بن علی شوکانی مذهب زیدی قرن 13

 تلفوا في ذي القرنين اختلافا كثيرا فقيل: هو الإسكندر بن فيلقوس الذي ملك الدنيا بأسرها اليوناني باني الإسكندرية. و قال ابن إسحاق: هو رجل من أهل مصر، اسمه مرزبان بن مردبة اليوناني، من ولد يونان بن يافث بن نوح. و قيل: هو ملك اسمه هرمس، و قيل: ملك اسمه هرديس، و قيل: شاب من الروم، و قيل: كان نبيا، و قيل: كان عبدا صالحا، و قيل: اسمه عبد اللّه بن الضحاك، و قيل: مصعب بن عبد اللّه، من أولاد كهلان بن سبأ. و ....

23-  تفسیر الکاشف محمد جواد مغنیه

(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً)

. اختلفوا في ذي القرنين هذا من هو؟. قيل: انه كان ملكا من الملائكة، و هذا غريب. و قيل:بل هو نبي. و عن الإمام علي (ع) انه عبد صالح. و لا ريب في صلاحه، لأن أفعاله و أقواله التي سجلها اللّه في كتابه تشهد له بالفضل و الصلاح. و قيل: هو إسكندر المقدوني تلميذ أرسطو، و كان قبل الميلاد بنحو 330 سنة .. و هذا أغرب الأقوال لأن إسكندر المقدوني و ثني يعبد الأصنام، و ذو القرنين يؤمن باللّه و اليوم الآخر، و نقل الرازي و أبو حيان الأندلسي عن أبي الريحان البيروني ان ذا القرنين عربي يمني من قبيلة حمير، و اسمه أبو بكر.

و أيضا اختلفوا: لما ذا لقب بذي القرنين؟. فقيل: لأنه كريم الأبوين، و قيل: كانت له ضفيرتان، و قيل: لأنه ملك الشرق و الغرب، الى غير ذلك من الأقوال و الخلافات التي لا تمت الى مقاصد القرآن بسبب .. و متى اهتم القرآن بالأسماء و أسباب التسمية؟ و لو كان فيها شي‏ء من النفع و الخير لما سكت عنها.

فغريب من المفسرين أن يشغلوا أنفسهم و الناس معهم بما لا خير فيه دنيا و آخرة

24-  تفسير من وحي القرآن، - محمد حسین فضل الله

من هو ذو القرنين؟ و هذه شخصية جديدة تتميز بالإيمان و القوة و الحركة و المسؤولية ...

كانت مثارا لأكثر من سؤال لدى القوم المعاصرين للرسول، و هي شخصية ذي القرنين الذي قد يكون مذكورا في التراث اليهودي، و قد يكون منقولا لدى مجتمع الدعوة في ما يتناقله الناس من أحاديث الشخصيات التي تختلط فيها الحقيقة بالأسطورة، و الخرافة بالعلم. و قد لا نملك التاريخ الدقيق الذي يمكن أن يفصّل لنا خصوصيات هذه الشخصية في موقعها من الزمان و المكان، أو في طبيعة الملامح الذاتية. و قد أفاضت الأحاديث المأثورة المروية في تحديد اسمه، و موقعه، و مدة ملكه، و في سرّ هذه التسمية الغريبة التي تجعل له قرنين، مما لا يكون إلّا للحيوان، و هل هما من ذهب أم من فضّة؟ و غير ذلك مما لا يخضع لقاعدة أو يؤدي إلى نتيجة.

و قد ورد في بعضها ما يمكن أن نستوحي انسجامه مع الوحي القرآني في تحديد شخصيته، و ذلك في ما

رواه صاحب الميزان عن الشيخ الصدوق في «كمال الدين» عن الأصبغ بن نباتة، قال: قام ابن الكوّاء إلى عليّ عليه السّلام و هو على المنبر، فقال: يا أمير المؤمنين، أخبرني عن ذي القرنين، أ نبيا كان أم ملكا؟ و أخبرني عن قرنيه، أمن ذهب أم من فضة؟ فقال له: لم يكن نبيا و لا ملكا، و لم يكن قرناه من ذهب و لا فضة، و لكن كان عبدا أحب اللَّه فأحبه اللَّه، و نصح للَّه فنصحه اللَّه، و إنما سمي ذا القرنين، لأنه دعا قومه إلى اللَّه عز و جل، فضربوه على قرنه فغاب عنهم حينا، ثم عاد إليهم فضرب على قرنه الآخر

25-   تفسير هدايت، مترجمان

 1- بيرونى و گروهى از مفسران گفته‏اند كه او يكى از پادشاهان حمير در يمن بود، و شاهان يمن نامهاشان با كلمه (ذى) آغاز مى‏شد، و مقصود از سد در قرآن سدّ معروف مأرب است، ولى شواهد تاريخى اين نظر را تأييد نمى‏كند، چه هيچ شاه يمنى نبوده است كه مالك خاور و باختر شده باشد، و توصيفى كه در قرآن از سد مى‏آيد با سد مأرب توافق ندارد.

2- و رازى و ديگران از رأيى پيروى كرده‏اند كه اسكندر مقدونى را منظور از ذو القرنين مى‏شمارند، بدان سبب كه به پادشاهى شرق و غرب رسيد، و نيز بدان جهت كه داستان او در ميان مردمان رايج بوده است كه درباره او از پيغمبر (ص) پرسش كرده بودند، و او نيز اين رأى را نپسنديد، بدان جهت كه اسكندر از پيروان ارسطو بود، و تعليمات اسكندر جنبه الهى نداشت و آيات قرآن را نمى‏توان بر او منطبق ساخت، و علاوه بر اين از او خبرى به ما نرسيده است كه حاكى از ساختن چنين سدى به توسط او بوده باشد.

3- اما محقق مسلمان هندى، ابو الكلام آزاد، كه مدت زمانى وزير فرهنگ هندوستان بود، بر اين اعتقاد است كه كورش كبير از فاتحان شرق و غرب بوده، و به بحث مفصلى در اين باره پرداخته و چنين استدلال كرده است كه كورش، بنا بر آنچه از مورخان يونانى همچون هرودوت نقل شده، با وجود دشمنى يونانيان با وى، مردى صالح بود، و يهوديان بدان جهت از او قدردانى مى‏كنند كه آنان را از شر دشمنان دينشان رهايى بخشيده بود، و از آن روى درباره او از پيغمبر پرسش كردند كه علاقه ميان آنان و كورش محكم و در كتابهاشان به او اشاره شده بود، و ابو الكلام اين نكته را اضافه كرده است كه در كاوشهاى منطقه استخر فارس به مجسمه‏اى از كورش دست يافته‏اند كه داراى دو بال و بر بالاى سرش تاجى با دو شاخ گوسفند است و بنا بر نظر بعضى از مفسران درست ذو القرنين را مجسم مى‏سازد.

براى تأييد نظر خود به اين مطلب اشاره كرده است كه سدّ آهنينى كه هنوز در كوه‏هاى قفقاز در منطقه‏اى به نام داريال، ميان دره ولادى كيويكز و دره تفليس                       

 وجود دارد، با توصيف قرآن از سد موافقت دارد، و اين مطلب دانسته است كه بانى آن كورش بوده است تا وسيله دفاعى براى مردم آن منطقه در برابر هجوم قبايل وحشى باشد كه در طول تاريخ مردمان متمدن و شهرنشين را عرصه غارت و چپاول خود قرار مى‏دادند، و آخرين اين هجومها به رهبرى چنگيزخان مغول «6» صورت گرفت. و احاديث وارد شده در قصه ذو القرنين با آن متناسب مى‏نمايد، و خدا دانا است

26-.ا لجديد في تفسير القرآن المجيد، محمد نجفی سبزواری قرن چهاردهم 

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ ... أي يسألك يا محمد كفار المدينة و يهودها عن الروح و أصحاب الكهف و الخضر (ع) و ذي القرنين كما ذكرنا سابقا، ف قُلْ لهم: سَأَتْلُوا أقرأ عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً أي خبرا و بيانا عن حاله. و

عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: إن ذا القرنين كان غلاما من أهل الروم، ثم ملك و أتى مطلع الشمس و مغربها و بنى السدّ في المشرق.

و عن عليّ عليه السلام: كان ذو القرنين عبدا صالحا أحبّ اللّه فأحبّه، فأمر قومه بتقوى اللّه فضربوه على قرنه فغاب. ثم رجع فدعاهم فضربوه على قرنه الآخر، فبذلك سمّي ذا القرنين

، و قيل لأنه ملك فارس و الروم، أو المشرق و المغرب و هما طرفا

26-  جلاء الأذهان و جلاء الأحزان، ابوالمحاسن جرجاتی قرن هشتم ج‏5، ص: 413

بعضى گفتند كه: وى پيغمبر بود، و بعضى گفتند كه: وى پادشاهى بود عاقل و صالح.

مجاهد گفت: چهار كس بر همه زمين پادشاه شدند دو مؤمن و آن سليمان پيغمبر بود و ذو القرنين و دو كافر و آن بخت نصّر بود و نمرود او را ذو القرنين براى آن خوانند كه پادشاه روم و فارس بود يا براى آنكه بر سرش مانند دو سرو بود. بعضى گفتند: براى آنكه بر سرش دو گيسو بود و گيسو را بزبان تازى «قرن» خوانند و گفتند: براى آنكه وى در خواب ديد كه سروهاى آفتاب بدست بگرفته تأويل كردند كه او بر مشرق و مغرب پادشاه شود و گفتند: براى آنكه وى كريم الطرفين بود يعنى از جهت مادر و از جهت پدر بزرگ بود [1] و گفته‏اند: براى آنكه وى را علم ظاهر و باطن دادند و براى آنكه در نور و ظلمت رفت. پسر كوّا از امير المؤمنين على عليه السلام پرسيد در مسائلى: كه ذو القرنين پادشاه بود يا پيغمبر؟- گفت: بنده صالح بود خداى را

28 - كتاب التفسير،محمد بن مسعود عیاشی قرن چهارم ج‏2، ص: 340

لكن كان عبدا صالحا أحب الله فأحبه، و ناصح الله فناصحه، أمر قومه بتقوى الله فضربوه على قرنه، فغاب عنهم زمانا ثم رجع إليهم فضربوه على قرنه الآخر، و فيكم من هو على سنته، و أنه خير بين السحاب الصعب و السحاب الذلول فاختار الذلول فركب الذلول، فكان إذا انتهى إلى قوم كان رسول نفسه إليهم لكي لا يكذب الرسل «1».

عن أبي الطفيل قال: سمعت عليا ع يقول إن ذا القرنين لم يكن نبيا و لا رسولا و لكن كان عبدا أحب الله فأحبه و ناصح الله فنصحه، دعا قومه فضربوه على أحد قرنيه فقتلوه، ثم بعثه الله فضربوه على قرنه الآخر فقتلوه «2».

عن بريد بن معاوية عن أبي جعفر ع و أبي عبد الله ع جميعا قال لهما ما منزلتكم و من تشبهون من مضى قال: صاحب موسى و ذو القرنين، كانا عالمين و لم يكونا نبيين «3».

عن أبي حمزة الثمالي عن أبي جعفر ع قال إن الله لم يبعث أنبياء ملوكا في الأرض إلا أربعة بعد نوح، أولهم ذو القرنين و اسمه عياش، و داود، و سليمان، و يوسف، فأما عياش فملك ما بين المشرق و المغرب، و أما داود فملك ما بين الشامات إلى بلاد إصطخر، و كذلك كان ملك سليمان، فأما يوسف فملك مصر و براريها لم يجاوزها إلى غيرها «4».

عن ابن الورقاء قال سألت أمير المؤمنين ع عن ذي القرنين ما كان قرناه فقال: لعلك تحسب كان قرنيه ذهبا أو فضة، و كان نبيا بعثه إلى أناس فدعاهم إلى الله و إلى الخير، فقام رجل منهم فضرب قرنه الأيسر فمات، ثم بعثه فأحياه، و بعثه إلى أناس فقام رجل فضرب قرنه الأيمن فمات فسماه الله ذا القرنين «5».

عن ابن هشام عن أبيه عمن حدثه عن بعض آل محمد ص قال إن ذا القرنين كان رجلا صالحا طويت له الأسباب و مكن له في البلاد، و كان قد وصف له عين الحياة

29-  کوثر-  یعقوب جعفری

1-      «ذى القرنين» صاحب دو شاخ، صاحب دو برآمدگى بر سر يا بر كلاهى كه بر سر مى‏گذاشت، صاحب نفوذ در شرق و غرب دنيا. منظور از او پادشاهى بزرگ و قدرتمند بود كه شرق و غرب عالم تحت سيطره او قرار داشت. آيا او همان اسكندر مقدونى بوده يا اسكندر ديگرى يا پادشاهى از آل حمير و يا پادشاهى از چين و يا بابل و يا همان كورش كبير از ايران، مورد بحث و اختلاف است و ما به زودى در اين باره بحث مستقل و مفصلى خواهيم داشت

30-  مجمع البیان فی تفسیر القران – فضل بن حسن طبرسی - قرن ششم

وي عن علي بن أبي طالب (ع) أنه كان عبدا صالحا أحب الله و أحبه الله و ناصح الله و ناصحه قد أمر قومه بتقوى الله فضربوه على قرنه ضربة بالسيف فغاب عنهم ما شاء الله ثم رجع إليهم فدعاهم إلى الله فضربوه على قرنه الآخر بالسيف فذلك قرناه و فيكم مثله يعني نفسه (ع)

و في سبب تسميته بذي القرنين أقوال أخر (منها) أنه سمي به لأنه كانت له ضفيرتان عن الحسن (و منها) أنه كان على رأسه شبه القرنين تواريه العمامة عن يعلى بن عبيد و منها أنه بلغ قطري الأرض من المشرق و المغرب فسمي بذلك لاستيلائه على قرن الشمس من مغربها و قرنها من مطلعها عن الزهري و اختاره الزجاج (و منها) أنه رأى في منامه أنه دنى من الشمس حتى أخذ بقرنيها في شرقها و غربها فقص رؤياه على قومه فسموه ذا القرنين عن وهب (و منها) أنه عاش عيش قرنين فانقرض في وقته قرنان من الناس و هو حي (و منها) أنه كان كريم الطرفين من أهل بيت الشرف من قبل أبيه و أمه قال معاذ بن جبل كان من أبناء الروم و اسمه الإسكندر و هو الذي بنى الإسكندريیه داستان ذو القرنين

31-  مخزن العرفان در تفسیر قران بانو امین

(توضيح) ذو القرنين همان اسكندر ابن فيلقوس است (فيلقوس از اهل ماكيدونيه) مقدونيّه است از سلاطين عظام بوده و بشجاعت معروف است از اين جهت بين اعراب بقوچ و شاخ او تشبيه شده و بلقب ذو القرنين ياد شده است. بى‏خبران از علم و تاريخ در باره لفظ ذو القرنين سخنان خرافى و ترهات گفته‏اند كه قابل ذكر نيستند و بين اعراب غير از اسكندر اشخاص

ديگرى نيز بلقب ذو القرنين ياد شده‏اند، از جمله از جماعت بنى همدان وجيه الدوله بلقب ذو القرنين ياد شده، در سال چهار صد و چهارده هجرى از طرف (الظاهر بامر اللَّه) خليفه فاطمى والى اسكندريّه شد در تاريخ چهار صد و بيست و هشت هجرى وفات يافت، همين اسكندر كبير بنا بخبرى كه خداى تعالى در قرآن شريف داده مشرق و مغرب زمين را مالك شد، ملك مصر را از جماعت فارس گرفته داريوش (داراى) كبير را بقتل رسانيد و در مملكت مصر كنار دريا شهر اسكندريّه را بناء نهاد شهرهاى ديگرى بناء كرد از جمله تفليس پايتخت قفقاز را او بناء نمود

32-  مقتنيات الدرر و ملتقطات الثمر،سید علی حائری تهرانی قرن 14

 و في ذي القرنين أقوال: الاول هو الإسكندر بن فيلقوس اليونانيّ و الدليل عليه أنّ القرآن دلّ على أنّ الرجل المسمّى بذي القرنين بلغ ملكه إلى أقصى المغرب بدليل قوله: «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ» و أيضا بلغ ملكه إلى أقصى المشرق بدليل قوله:

 «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ» و أيضا بلغ ملكه أقصى الشمال بدليل أنّ يأجوج و مأجوج قوم من الترك يسكنون في أقصى الشمال، و بدليل أنّ السدّ المذكور في القرآن يقال في كتب التواريخ: إنّه مبنيّ في أقصى الشمال فهذا الإنسان المسمّى بذي القرنين في القرآن قد دلّ القرآن على أنّ ملكه بلغ أقصى المغرب و المشرق و الشمال، و هذا هو تمام القدر المعمور في الأرض.و الملك الّذي اشتهر بهذا العنوان من بسط الملك و القدرة ليس مذكور في التاريخ و الدنيا إلّا الإسكندر. و ذلك- على ما قيل- لمّا مات أبوه جمع ملوك الروم بعد أن كانوا طوائف ثمّ جمع ملوك المغرب و قهرهم و أيعن حتّى انتهى إلى البحر الأخضر، ثمّ عاد إلى مصر فبنى الإسكندريّة و سمّاها باسم نفسه، ثمّ دخل الشام و قصد بني إسرائيل و ورد بيت المقدس و ذبح في مذبحه، ثمّ انعطف إلى أرمينيّة و باب الأبواب و دانت له العراقيّون و و القبط و البربر ثمّ توجّه نحو دارا بن دارا و هزمه مرّات إلى أن قتله صاحب حرسه فاستولى الإسكندر على ممالك الفرس.

ثمّ قصد الهند و الصين و غزا الأمم البعيدة و رجع إلى خراسان و بنى المدن الكثيرة و رجع إلى العراق و مرض بشهر زور و مات بها فلمّا ثبت بالقرآن أنّ ذا القرنين كان رجلا ملك الأرض بالكلّيّة أو ما قرب منها و ثبت بعلم التواريخ أنّ الّذي هذا شأنه ما كان إلّا الإسكندر وجب القطع بأنّ المراد بذي القرنين هو الإسكندر بن فيلقوس اليونانيّ

33-  البحر المدید فی تفسیر القران المجید – احمد ابن عجیبه قرن 13

وَ يَسْئَلُونَكَ‏ أي: اليهود، سألوه على وجه الامتحان، أو قريش، بتلقينهم.

و التعبير بالمضارع للدلالة على استمرارهم على ذلك إلى ورود الجواب، و المراد: ذو القرنين الأكبر، و كان على عهد إبراهيم عليه السّلام، و يقال: إنه الذي قضى لإبراهيم حين تحاكم إليه فى بئر السبع بالشام، و اسمه تبرس، و قيل:

هرديس «1»، و أما ذو القرنين الأصغر، بالقرب من زمن عيسى عليه السّلام، و اسمه الإسكندر، و هو صاحب أرسطو الفيلسوف، و قيل: المراد به هنا الأصغر، و اقتصر عليه المحلّى.

قال الإمام الرازي: و الأول أظهر لأن من بلغ ملكه من السعة و القوة إلى الغاية التي نطق بها التنزيل إنما هو الأكبر، كما شهدت به كتب التواريخ. قلت: كلاهما بلغا الغاية القصوى، و ملكا المشارق و المغارب، أما ذو القرنين الأكبر، فقيل: إنه كان ملكا عادلا صالحا، ملك الأقاليم،

34-  بحر العلوم – نصر بن محمد سمرقندی قرن 4

قال تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ، و كان اسمه اسكندر. و روي عن وهب بن منبه أنه قيل له: لم سمي ذا القرنين؟ فقال: «اختلف فيه أهل الكتاب، فقال بعضهم: لأنه ملك الروم و فارس، و قال بعضهم: لأنه كان في رأسه شبه القرنين، و قال بعضهم: لأنه بلغ قرني الشمس مشرقها و مغربها، فسماه الملك الذي عند قاف ذا القرنين، و يقال: رأى في المنام أنه دنا من الشمس و أخذ منها، فقصّ رؤياه على قومه فسموه ذا القرنين»، و قال الزجاج: «سمي ذا القرنين لأنه كان له ضفيرتان». و عن علي بن أبي طالب كرم اللّه وجهه أنه قال: «ضرب على قرني رأسه، و قيل: لأنه بلغ قطر الأرض» و قال عكرمة: «كان ذو القرنين نبيا، و لقمان نبيا»، و الخضر نبيا، و روى مجاهد، عن عبد اللّه بن عمرو بن العاص: «كان ذو القرنين نبيا»، و روي عن علي بن أبي طالب أنه سئل عن ذي القرنين، فقال: كان رجلا صالحا، و هكذا قال ابن عباس و جمعة من الصحابة: «أن ذا القرنين كان رجلا صالحا، و لقمان كان رجلا حكيم

35-  الاصفی فی تفسیر القران الکریم – ملا محسن فیض کاشانی قرن یازدهم

«و سئل أمير المؤمنين عليه السّلام عنه أ نبيّا كان أم ملكا؟ فقال: لا نبيّا و لا ملكا، عبد أحبّ اللّه فأحبّه اللّه، و نصح للّه فنصح له، فبعثه إلى قومه فضربوه على قرنه الأيمن، فغاب عنهم ما شاء اللّه أن يغيب، ثمّ بعثه الثّانية، فضربوه على قرنه الأيسر، فغاب عنهم ما شاء اللّه، ثم بعثه الثّالثة، فمكّن اللّه له في الأرض، و فيكم مثله، يعني نفسه

36-  الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ناصر مکارم شیرازی

النظرية الأولى: يرى البعض أنّ «ذو القرنين» ليس سوى «الإسكندر المقدوني»، لذا فإنّهم يسمونه «الإسكندر ذو القرنين» و يعتقد هؤلاء بأنّه سيطر بعد وفاة أبيه على دول الروم و المغرب و المصر، و بنى مدينة الإسكندرية، ثمّ سيطر بعد ذلك على الشام و بيت المقدس، ثمّ ذهب من هناك إلى «أرمينيا»، و فتح العراق و بلاد فارس، ثمّ قصد الهند و الصين، و من هناك رجع إلى خراسان، و قد بنى مدنا كثيرة، ثمّ جاء إلى العراق و مرض في مدينة «زور» و توفي فيها  و يقول البعض: إنّه لم يعمّر أكثر من (36) سنة، أمّا جسده فقد ذهبوا به إلى الإسكندرية و دفنوه هناك «1».

النظرية الثّانية: و يرى جمع من المؤرخين أنّ «ذو القرنين» كان أحد ملوك اليمن (كان ملوك اليمن يسمّون ب «تبّع» و جمع ذلك «تبايعه») و و قد دافع عن هذه النظرية «الأصمعي» في تأريخ العرب قبل الإسلام، و «ابن هشام» في تأريخه المعروف بسيرة ابن هشام، و «أبو ريحان البيروني» في كتاب «الآثار الباقية».

و يمكن لنا أن نلمح في شعر شعراء (الحميرية) و هم من أقوام اليمن، و بعضا من شعراء الجاهلية تفاخرا بكون «ذو القرنين» من قومهم «2».وفقا لهذه النظرية يكون سد ذو القرنين هو سد «مأرب» المعروف.

النظرية الثّالثة: و هي أحدث النظريات في هذا المجال وردت عن المفكر الإسلامي المعروف (أبو الكلام آزاد) الذي شغل يوما منصب وزير الثقافة في الهند. و قد أورد رأيه في كتاب حققه في هذا المجال.و طبقا لهذه النظرية فإنّ ذا القرنين هو نفسه (كورش الكبير) الملك الأخميني

37- نفسیر نورالثقلعن – عبد علی عروسی سمرقندی – قرن یازدهم -- الأصبغ بن نباتة عن أمير المؤمنين عليه السلام قال: سأل عن ذي القرنين قال: كان عبدا صالحا و اسمه عياش، اختاره الله و ابتعثه الى قرن من القرون الاولى في ناحية المغرب و ذلك بعد طوفان نوح، فضربوه على قرن رأسه الأيمن فمات منها، ثم أحياه الله بعد مأة عام، ثم بعثه الله الى قرن من القرون الاولى في ناحية المشرق، فكذبوه و ضربوه ضربة على قرن رأسه الأيسر فمات منها، ثم أحياه الله بعد مأة عام و عوضه من الضربتين اللتين على رأسه قرنين في موضع الضربتين، أجوفين و جعل عين ملكه و آية نبوته في قرنيه.

38 زبدة التفاسير،ملا فتح الله کاشانی قرن دهم  ج‏4، ص: 142

ثمّ بيّن سبحانه قصّة ذي القرنين، فقال: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ يعني: إسكندر الرومي ملك فارس و الروم. و قيل: ملك الدنيا مؤمنان: ذو القرنين و سليمان، و كافران: نمرود و بختنصّر، و كان بعد نمرود.قيل: إنّه كان عبدا صالحا ملّكه اللّه الأرض، و أعطاه العلم و الحكمة، و ألبسه الهيبة، و سخّر له النور و الظلمة، فإذا سرى يهديه النور من أمامه، و تحوطه الظلمة من ورائه. و قيل: كان نبيّا. و قيل: ملكا من الملائك

39- تاج التراجم فی تفسیر القران للاعاجم – ابو المظفر شاهفور اسفراینی قرن پنجم

- بدان كه آن‏] را راه راست خواند چنان كه گفت: لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ، أَسْبابَ السَّماواتِ «1». و شهرها مى‏گشاد و ملوك را قهر مى‏كرد هر كه بودند در ميان مشرق و مغرب. و گروهى گفتند: پيغمبرى بود. و گروهى گفتند: ملكى بود عادل و شايسته.و مجاهد گويد كه چهار تن همه زمين يافته‏اند دو مؤمن: سليمان و ذو القرنين، و دو كافر: نمرود و بخت نصّر. گروهى گفتند كه او را ذو القرنين از بهر آن خواندند كه مملكت روم و فارس گرفته بود. و ايشان عظيم دو گروه و دو قرن بودند. و گروهى گفتند كه از بهر آن گفتند وى را ذو القرنين كه وى به خواب ديد كه دو قرن آفتاب را بدست خويش گرفته است. تأويل آن بود كه مشرق و مغرب را بگيرد. و گروهى گفتند: بر سر وى دو دانه بود هر يكى را از آن قرنى خواندندى. و گروهى گفتند كه دو قرن مردمان بگذشتند و وى زنده بود. و گروهى گفتند: از بهر آن بود كه وى حرب كردى هم به دست و هم به ركا

40 – سواطع الالهام.فی تفسیر القران – فیضی دکنی

وَ يَسْئَلُونَكَ رسول الهود الهود أو طلّاح دار الحرام محمّد (ص) و صدادهما عَنْ حال ذِي الْقَرْنَيْنِ ملك الروم و عدله، أو هو ملك أهل الرماء كلّهم سمّوه لعموم ملكه المطلع و المدلك، أو للكم رهطه أحد رأسه حال طوع اللّه لمّا دعاهم للإسلام و هلاكه، أو لإعطاء اللّه الروح له عصرا طوالا عودا و عودا، أو لكرم والده و أمّه، لطول عمره، أو لعلمه علم الأحكام و الأوامر و علم الأسرار و الحكم، أو لوروده المدلك و المطلع، و هو رسول كامل مكمّل معه أمور       

  41-  جامع البيان في تفسير القرآن، - طبری

 :" جئتم تسألوني عن ذي القرنين، و ما تجدونه في كتابكم: كان شابا من الروم، فجاء فبنى مدينة مصر الإسكندرية فلما فرغ جاءه ملك فعلا به في السماء، فقال له ما ترى؟ فقال: أرى مدينتي و مدائن، ثم علا به، فقال: ما ترى؟ فقال: أرى مدينتي، ثم علا به فقال: ما ترى؟ قال: أرى الأرض، قال: فهذا اليم محيط بالدنيا، إن الله بعثني إليك تعلم الجاهل، و تثبت العالم، فأتى به السد، و هو جبلان لبنان يزلق عنهما كل شي‏ء، ثم مضى به حتى جاوز يأجوج و مأجوج، ثم مضى به إلى أمة أخرى، وجوههم وجوه                الكلاب يقاتلون يأجوج و مأجوج، ثم مضى به حتى قطع به أمة أخرى يقاتلون هؤلاء الذين وجوههم وجوه الكلاب، ثم مضى حتى قطع به هؤلاء إلى أمة أخرى قد سماهم". و اختلف أهل العلم في المعنى الذي من أجله قيل لذي القرنيبين عن ابی الطفيل، قال: سئل علي رضوان الله عليه عن ذي القرنين، فقال: كان عبدا ناصح الله فناصحه، فدعا قومه إلى الله، فضربوه على قرنه فمات، فأحياه الله، فدعا قومه إلى الله، فضربوه على قرنه فمات، فسمي ذا القرنين

42-  التبيان في تفسير القرآن- محمد بن حسن طوسی قرن پنجم

قال الحسن ان ذا القرنين كان نبياً ملك مشارق الأرض و مغاربها. و قال عبد اللَّه بن عمر كان ذو القرنين و الخضر نبيين و كذلك لقمان كان نبياً

قيل سمي (ذي القرنين) لأنه كان في رأسه شبه القرنين. و قيل سمي بذلك لأنه ضرب على جانبي رأسه. و قيل: لأنه كانت له ضفيرتان. و قيل لأنه بلغ قرني الشمس مطلعها و مغربها. و قيل: لأنه بلغ قطري الأرض من المشرق و المغرب

43- تفسير أحسن الحديث، سید علی اکبر قریشی قرن 15

آيا ذو القرنين پيغمبر بود؟

بنا بر رواياتى كه از اهل بيت عليهم السّلام نقل شده، ذو القرنين پيغمبر نبوده بلكه بنده‏اى از بندگان شايسته خدا بوده است.

در تفسير عياشى از امير المؤمنين عليه السّلام نقل گرديده است: ذو القرنين نه نبى بود و نه رسول، بلكه بنده‏اى بود كه خدا را دوست داشت، خدا نيز او را دوست داشت ... اين روايت از ابو الطفيل و اصبغ بن نباته از على عليه السّلام و از ابو بصير از حضرت باقر و از بريد بن معاويه از حضرت باقر و صادق عليهما السّلام نقل گرديده است، اين مطلب از طريق اهل سنّت نيز منقول است. به موجب بعضى از روايات او، پيغمبر بود

 44-   تفسير جوامع الجامع – فضل بن حسن طبرسی

ذو القرنين» هو الإسكندر الّذى ملك الدّنيا، و قيل: ملك الدّنيا مؤمنان:

ذو القرنين و سليمان، و كافران: نمرود و بخت نصّر. و اختلف فيه فقيل: كان [3] عبدا صالحا أعطاه اللّه [4] العلم و الحكمة و ملّكة الأرض، و قيل: كان نبيّا فتح اللّه على يديه الأرض،

و عن علىّ- عليه السّلام-: كان عبدا صالحا ضرب على قرنه الأيمن فى طاعة اللّه فمات ثمّ بعثه اللّه [5] فضرب على قرنه الأيسر فمات فبعثه اللّه فسمّى ذا [6] القرنين

َ  45- كتاب التسهيل لعلوم التنزيل- محمد بن احمد بن جزی غرناطی – قرن هشتم

 يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ‏

 السائلون اليهود، أو قريش بإشارة اليهود، و ذو القرنين هو الإسكندر الملك، و هو يوناني و قيل رومي «1» و كان رجلا صالحا، و قيل كان نبيا، و قيل كان ملكا بفتح اللام و الصحيح أنه ملك بكسر اللام و اختلف لم سمي ذو القرنين فقيل: كان له ضفيرتان من شعرهما قرناه، فسمى بذلك و قيل

‏46- الموسوعة القرآنيه-ابراهیم ابیاری قرن 15

 هو الإسكندر. و يقال ملك الدنيا مؤمنان ذو القرنين و سليمان

47- التفسير القرآني للقرآن، عبد الاکریم خطیب – قرن 14 سنی

(ذو القرنين)

هو الإسكندر الأكبر، ملك مقدونيا، من بارد اليونان .. و الذي استطاع أن يضم بلاد اليونان كلها إلى ملكه الذي ورثه عن أبيه، ثم استطاع كذلك أن يوسع دائرة مملكته شرقا و غربا، حتى ضمّ إليه بفتوحاته معظم العالم المعمور الذي كان معروفا فى وقته .. فبلغ الصين و الهند شرقا، و دارت فى فلك دولته قرطاجنة، و مصر، و الشام، و العراق، و إيران، و أفغانستان، و الهند، و أطراف الصين ..

أما سبب امتداد ملكه جهة الشرق لا الغرب، فلأن الشرق فى ذلك الحين، كان هو مركز النشاط الإنسانى، و مطلع العلوم و الفنون، و الآداب، و كان هو الذي يناظر بلاد اليونان التي كانت الشعلة المضيئة فى الظلام المنعقد على أوربا فى ذلك الحين .. و لهذا كان الاحتكاك دائما فى هذه العصور الغابرة، واقعا بين بلاد اليونان، و فارس، و ما بينهما ..

و قد تتلمذ الإسكندر على الفيلسوف اليوناني العظيم، أو المعلم الأول «أرسطو» .. و ساعده نبوغه العبقري على أن يهضم فلسفة «أرسطو» فى فترة قصيرة، و أن يتمثلها تمثيلا صحيحا، و أن يصفّيها من كلّ شائبة .. فكانت تلك الفلسفة غذاء صالحا لهذا العقل السليم المتفتح لاستقبال كل ما يمدّه                       

 بطاقات من النور، تزداد بها بصيرته نفوذا إلى أعماق الأشياء، و الوصول إلى لبابها ..

فالإسكندر، بذكائه و عبقريته، و باستعداده الموروث للملك و السلطان- استطاع أن يحوّل فلسفة «أرسطو» إلى واقع عملىّ، و إلى قوة منطلقة معه لتحقيق آماله الكبيرة، و بناء هذه الدولة العظيمة التي تحركت لها همته، على أساس وطيد، من العدل و الإحسان ..

و ذو القرنين- كما يذكره القرآن- رجل مؤمن باللّه، التقى فيه هذا الإيمان بطبيعة قوية، تنفى الخبث، و تعاف المنكر من الأمور، و تأبى أن تنزل إلى ما يمسّ المروءة، و يجور على الشرف و الكرامة ..

فكانت خطواته كلّها قائمة على طريق الحق، و العدل، و الخير ..

و الإسكندر، أشبه الناس بذي القرنين هذا فقد كان مؤمنا باللّه، و قد فتح له الطريق إلى هذا الإيمان أستاذه «أرسطو»، الذي كان موحّدا، يقول بالصانع الأول، و بالعقل الأول، و بالمحرّك الأول، و بالسبب الأول .. إلى غير ذلك من المقولات، التي تجعل على الوجود قوة عاقلة، يدور فى فلكها كل موجود! و إذا كانت تصورات «أرسطو» للّه سبحانه و تعالى يحفّها الغموض، فإنها تصورات فى صميمها، تبلغ بمن يأخذ طريقه معها على هدى و بصيرة- إلى التصوّر الصحيح للّه سبحانه و تعالى ..

و ليس بالبعيد أن يكون «الإسكندر» قد اهتدى فى طريقه إلى اللّه بما لم يهتد إليه أستاذه، فآمن بإله متفرد بكل كمال، منزّه عن كل نقص .. لا يشاركه أحد فى ملكه، مما كان يقول به أستاذه، و تقول به الفلسفة اليونانية، من العقول السبعة، النابعة من العقل الأول، و العاملة معه ..!  و

48- مراح لبيد لكشف معنى القرآن المجيد، محمد بن عمر نووی جاوی قرن14 سنی

. وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ أي يسألك يا أشرف الخلق أهل مكة عن خبر ذي القرنين: اسمه: إسكندر بن فيلفوس اليوناني، كان عبدا صالحا ملكه اللّه الأرض و أعطاه العلم و الحكمة، و ألبسه الهيبة، و كان وزيره الخضر. و الصحيح أنه لم يكن نبيا و إنّما كان ملكا صالحا عادلا ملك الأقاليم و قهر أهلها من الملوك و غيرهم، و

49- محرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز- ابن عطیه اندلسی عبدالحق ابن غالب – قرن ششم

اختلف فيمن سأله عن هذه القصة، فقيل سألته طائفة من أهل الكتاب، و روى في ذلك عقبة بن عامر حديثا ذكره الطبري و قيل إنما سألته قريش، حين دلتها اليهود على سؤاله عن الروح، و الرجل الطواف، و فتية ذهبوا في الدهر ليقع امتحانه بذلك، و «ذو القرنين»: هو الإسكندر الملك اليوناني المقدوني، و قد تشدد قافه، فيقال المقدوني، و ذكر ابن إسحاق في كتاب الطبري أنه يوناني، و قال وهب بن منبه هو رومي، و ذكر الطبري حديثا عن النبي صلى اللّه عليه و سلم «أن ذا القرنين شاب من الروم» و هو حديث واهي السند، فيه عن شيخين من تجيب، و اختلف الناس في وجه تسميته ب ذِي الْقَرْنَيْنِ، فأحسن الأقوال أنه كان ذا ضفرتين من شعر هما قرناه، فسمي بهما، ذكره المهدوي و غيره، و الضفائر قرون الرأس

50-   كتاب التسهيل لعلوم التنزيل،ابن جزی غرناطی  محمد بن احمد - قرن هشتم – سنی 

يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ السائلون اليهود، أو قريش بإشارة اليهود، و ذو القرنين هو الإسكندر الملك، و هو يوناني و قيل رومي «1» و كان رجلا صالحا، و قيل كان نبيا، و قيل كان ملكا بفتح اللام و الصحيح أنه ملك بكسر اللام و اختلف لم سمي ذو القرنين فقيل: كان له ضفيرتان من شعرهما قرناه، فسمى بذلك و قيل: لأنه بلغ المشرق و المغرب و كأنه حاز قرني الدنيا إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ التمكين له أنه ملك الدنيا و دانت له الملوك كلهم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 16:35  توسط توفیق سلمی  |